کریستین بوبن، نویسندهای است که او را به شاعرانگیاش میشناسیم. هر چند که او در رشتهی فلسفه تحصیل کرد و آثارش پر است از دلمشغولیهای فلسفی و هستیشناسانه، اما آنقدر زبان او شاعرانه و لطیف است که گمان میکنیم او نه داستاننویس و نه فیلسوف، بلکه شاعری است که تنها قالب متفاوتی را برای بیانِ عواطفِ لبریزشدهاش انتخاب کرده است.
بوبن میگوید: «چگونه مینویسی؟ با گوش و دل مینویسم، گوش به فرمان ستارگانی مینویسم که خاموشاند. بیآنکه بنویسم به زیباترین کتابها میپیوندم، که زیباترین کتابها را در کتابفروشیها نمیتوان یافت. زیباترین کتابها نامههاییاند بیچشمداشت، بیطلب، بیشتر اندیشیده شدهاند تا نوشته، و بیشتر دیده شدهاند تا اندیشیده. در نوشتن، صدایی را میجویم، صدای خودم را. چرا که اگر صدایم را بیابم، بیدرنگ صدای بیهمتای کسانی را خواهم یافت که دوست میدارم…»
همین پاراگراف برای فهمِ شیوهی شاعرانهای که بوبن از طریق آن نوشتههایش را پیش میبرد کافیست.
در کتابِ پییر، بوبن ستایشنامهای را خطاب به پییر سولاژ، نقاش معاصر فرانسوی، نوشته است. این اثر را نه میتوان داستان خواند، چرا که از واقعیت سرچشمه گرفته، و نه با توجه به خیالپردازیهای شاعرانهی بوبن آن را میشود در دستهی ناداستان قرار داد. پییر در مرزی میان داستان و ناداستان گام برمیدارد.
پییر سولاژ نقاشی است که او را به عنوان نقاش تابلوهای سیاه میشناسند. کسی که آثارش سرشار از سیاهی و بازی با سایههاست. بوبن سولاژ را مردی میداند که «عمر را در جستوجوی چیزی در تاریکیاش گذرانده و از تاریکیاش با شکستگیها با ترکها با صبوریِ جانکاه روشنایی آفریده است.» سولاژ تمام عمرش را صرف کشف زیبایی در تاریکی کرد. او سبک خودش را تحت عنوان «ماورای سیاهی» توسعه داد، سبکی که در آن رنگ سیاه نه برای پنهانکردن، بلکه برای آشکار کردنِ نور، بافت و حرکت استفاده میشود.
بوبن در این کتاب از پییر سولاژ میگوید، اما نه به شکل یک بیوگرافی خشک، بلکه سعی دارد روح پشت آثار او را کشف کند. و با الهام از زندگی و دیدگاه سولاژ، سعی دارد آن زیست عمیقی را واکاوی کند که از طریق آن میشود از دل تاریکی به درک دیگری از روشنی رسید. بنابراین، بوبن به یک مدحنامه بسنده نمیکند، فراتر میرود و این اثر را از نوشتنِ پرترهای از سولاژ به سمت تأملی عمیق در باب هستی، نور، تاریکی، رنج و موجودیت میبرد.
فرم روایت بوبن در این اثر به شکل تأملاتی کوتاه و پراکنده است که بیشتر مونولوگی درونی را میماند. گویی بوبن دارد با خودش زمزمه میکند و از دریافتهای متفاوتش میگوید تا زندگی و بازیهای آن را برای خود به نوعی بازنمایی کند. این کار بیش از آن که نامهای خطاب به سولاژ باشد، نامهای خطاب به خودِ بوبن است. از شکافها و تاریکیهای وجودش، از مسیری که در لابهلای این سیاهی به سمت نور باز کرده است و از شیوهای که باید جهان را آنگونه ببیند و در آن تأمل کند. بوبن در جایی از کتاب میگوید: «این کتاب را نه برای تو، که برای خویش مینگارم، تا نوری تازه بر زندگیام بتاباند، چیزی ژرفتر از اندیشه یا معنا.»
بوبن در بخشهایی از کتاب سراغ تابلوهای مشخصی از پییر سولاژ میرود و سعی در تحلیلش دارد، اما نمیشود آنها را صرفاً به بررسی یک تابلو فروکاست. چرا که بوبن از تابلو عبور میکند و در تلاش است تا نگاهِ سولاژ را درک کند و بازتابش دهد. او سولاژ را نه یک نقاش، که تمثیلی از نوعی نگرش میبیند، نگرشی که از طریق آن میشود درستتر زندگی را آزمود، با سیاه روشنهایش بازی کرد، تلخیهایش را پذیرفت و به استقبالِ تاریکی رفت. چرا که بوبن معتقد است اگر نیک بنگریم، در پسِ این سیاهی نور و شعلهای است که درونمان زبانه میکشد. چرا که به گفتهی او، «برای درست دیدن، همواره قدری تاریکی لازم است.»
پییر برای مخاطبانی است که نه فقط شیفتهی هنر، که شیفتهی تأملاتِ عمیق در دغدغههای هستیاند. کسانی که در جزئیات درنگ میکنند و تعبیراتِ شاعرانه را میستایند.
این کتاب از آخرین آثار بوبن است. و در آن میتوان به وضوح چکیدهی دریافتش از هستی را شنید. آنچه را که ماحصلِ تجربهی زیستهاش میداند. چنانچه در ابتدای کتاب میگوید:
«شصت سال و اندی گذشت تا دانستم چه در نوشتن میجستم. در خواندن، در عاشقشدن، در ایستادن در مقابل نیلوفر، تکهای آتشزنه یا آفتاب لب بام. ظهورِ حضوری را میجستم، فورانِ حقیقتی را که تخته بندِ تعاریف را بدرد.»
منبع: مجلهی برگ هنر، شمارهی 45 (بهار 1404)
نوشتهی کریستین بوبن
ترجمهی قاسم مؤمنی
88 صفحه/ جیبی
