روز دوشنبه (24 اردیبهشت)، آلیس مونرو، نویسندهی کانادایی برندهی نوبل، در ۹۲ سالگی درگذشت. سال ۲۰۱۳، کمتر کسی باور میکرد که آکادمی سوئد جایزهی نوبل را به نویسندهی داستانهای کوتاه اهدا کند، کما اینکه بزرگانی مثل بورخس، چخوف، نابوکوف و بسیاری از نویسندگان برجستهی داستان کوتاه نصیبی از این جایزه نبردهاند، اما مونرو کسی بود که این گونهی ادبی را بار دیگر به صدر نشانده بود و جانی دوباره به آن بخشیده بود. جیمز وود، منتقد امریکایی و نویسندهی نشریهی نیویورکر، مینویسد تاکنون نویسندگان زیادی را «چخوف عصر ما» نامیدهاند، اما مونرو بهواقع لایق این عنوان است.
وود در توصیف آثار او مینویسد: «مونرو در تمام آثارش جسارت به خرج میدهد – دربارهی حقیقت جسارت به خرج میدهد و در انتخابهای فرمی هم جسورانه عمل میکند. داستانهای او در سطح جمله، از قواعد زبانی واقعگرایانهی متداول پا را فراتر نمیگذارد؛ اما در سطح فرمی، آثار او قواعد خاص خودش را میآفریند. به همین سبب هم در نظر بسیاری از خوانندگانش، داستانهای او بیشتر به داستان بلند نزدیک است تا هر ایدهای که از “داستان کوتاه خوش ساخت متداول” میشناسیم.»
زندگی عزیز از جهتی با مجموعه داستانهای دیگر مونرو تفاوت دارد. او در یادداشتی یادآوری کرده است که: «چهار قطعهی پایانی این کتاب درواقع داستان نیستند. بخش جداگانهای را تشکیل میدهند که حسوحال زندگینامهی شخصی را دارند.». او در داستان «زندگی عزیز» به خانهای که کودکی را در آن گذرانده باز میگردد، هنگامی که مادرش معلم مدرسه بود و پدرش مزرعهدار. داستان «شب» شرح بیخوابیهای او در کودکی است. در آن زمان او با خواهرش در اتاقی میخوابیدند که آنقدر کوچک بود که ناچار تختی دو طبقه در آن گذاشته بودند. او در طبقهی بالا میخوابید. «صداها» روایت مجلس رقصی است که مونرو در کودکی با مادرش به آن رفته بود. مجلس رقص نیمهکار تمام میشود، چون زن بیآبرویی هم با دخترش به آن دعوت شده بود. در میان این چهار خاطره-داستان، «چشم» از همه باشکوهتر است. این داستان مربوط به اولین باری است که مونرو کالبد بیجان یک انسان را میبیند. نشر ماهی زندگی عزیز را با ترجمهی مژده دقیقی منتشر کرده است.
نوشتهی آلیس مونرو
ترجمهی مژده دقیقی
224 صفحه
رقعی/ شومیز
