مصاحبه‌ای با حسن کامشاد درباره کتاب «امپراتور»

با تشکر از امیلی امرایی که این گفتگو را انجام داد و آن را برای انتشار در اختیار وب‌سایت نشر ماهی گذاشت.

ریشارد کاپوشچینسکی سال‌ها پیش در بحبوحه‌ی انقلاب ایران به تهران آمد و یکی از پرمخاطب‌ترین کتاب‌هایش را نوشت. اما اول‌بار با امپراتور به خواننده‌ی فارسی‌زبان معرفی شد. حسن کامشاد در مقدمه‌ی کتاب امپراتور نامه‌ای از آقا بزرگ علوی نویسنده‌ی ایرانی منتشر کرده است که خطاب به او نوشته شده است، بزرگ علوی از خواندن امپراتور لذت برده و با آن همذات پنداری کرده است، او در این نامه برای کامشاد نوشته است: «الان کتاب امپراتور را تمام کردم. بگذار اول به زبان شما فرنگی‌ها با یک جوک شروع کنم. مرد بی‌سروپایی در خیابان به مقام شامخ خانواده‌ی سلطنتی توهین می‌‌کرد و بد و بیراه می‌گفت: خودش کارهای بدبد می‌کند، خواهرش فاسق طاق و جفت دارد و مادرش ... فحش‌هایی که بنده نمی‌توانم روی کاغذ بیاورم. پاسبانی که این یاوه گویی ها را شنید، گفت: به کی داری فحش می‌دی؟ جواب داد، من مقصودم خانواده‌ی سلطنتی انگلیس است. آژان بی‌حیا گفت:نه نه این نشانه‌هایی که می‌دهی مال خودمان است.» 
 
آقای کامشاد  امپراتور را با چه انگیزه‌ای ترجمه کردید؟
 
ترجمه این کتاب برمی‌گردد به سی‌واندی سال پیش، یعنی نخستین سال‌های بازنشستگی (۱۳۶۰)، چاپ اول آن سال ۱۳۶۷ منتشر شده بود. اما باید بگویم چیزی که بیش از هر چیز توجه‌ام را به این اثر جلب کرد، زبان پرطعن و لعن و شیرین و پرنیش نویسنده بود. کاپوشچینسکی کنجکاوی روزنامه‌نگاری تیزهوش و استعدادش در قصه‌گویی را در هم می‌آمیزد و خواننده را همراه خود می‌کشاند. روایت‌های شوخ و شنگ و در عین‌حال آموزنده و عبرت انگیز او- به‌ظاهر از دربار هیلاسلاسی و اطرافیان امپراتور- در معنا تمام نظام‌های خودکامه و پس‌گرای جهان را در برمی‌گیرد. شخصیت‌هایی که او پرورده، بدون آن که بخواهم وارد جزئیات شوم، مرا به یاد بسیاری بادنجان دور قاب‌چین‌های خودی، درباری و دیوانی که در تاریخمان دیده‌ایم و درباره‌شان خوانده ایم می‌اندازد. در واقع انگیزه‌ی من در ترجمه، اصولاً آن است که وقتی از کتابی لذت بردم و به ترجمه اش همت گماشتم دلم می‌خواهد هموطنانم را هم در عیش خویش سهیم و بهره‌ور سازم. امیدوارم درباره‌ی این کتاب هم از عهده این مهم برآمده باشم. 
 
در ابتدای کتاب امپراتور نامه‌ای از آقا بزرگ علوی آورده‌اید که در آن نامه خطاب به شما و با لحنی طنزآمیز نوشته‌اند :«حوادث و توصیفات با وضع ما در این چهل‌ساله جور درمی‌آید و بیچاره هیلاسلاسی باید جور بکشد.» همین مطایبه طنزآمیز آقا بزرگ در مورد بسیاری از مخاطبان ایرانی صدق می‌کند، این باورپذیری و همذات‌پنداری آیا تنها از حافظه‌ی تاریخی ما می‌آید؟
 
حرف آقا بزرگ علوی کاملا درست است. مگر شخصیت امپراتور و کارهای او شماره را به یاد کسی یا کسانی در پیرامون خودتان نمی‌اندازد؟ همذات‌پنداری و حافظه‌ی تاریخی ما به جای خود، ولی این کتاب گذشته از جهان سوم در غرب هم بسیار توفیق پیدا کرد و با همین کتاب بود که نویسنده به شهرت رسید. امپراتور به سی زبان ترجمه شد چون ضمن تمثیل و کنایه یادآوری وضعیت بسیاری کشورهای عقب‌مانده و زبان حال محرومان و ستمدیدگان جهان بود.
 
 
 
نوع گزارشگری کاپوشچینسکی در این کتاب با شیوه‌های معمول بسیار متفاوت است، هر چند آدم‌ها و اطرافیان هیلاسلاسی در این کتاب اسم و نشانی مستند ندارند، اما همچنان اثرگذار هستند و خواننده آن‌ها را باور دارد. به نظرشما چرا نویسنده چنین شیوه‌ای را انتخاب کرده است و همه روایت‌ها را در قالب مونولوگ آورده است؟
 
مطمئن نیستم رویکرد کاپوشچینسکی در این کتاب را بتوان گزارشگری خواند. امپراتور در حقیقت به قول انگلیسی‌زبان‌ها نوعی Faction (آمیزه‌ی Fact  و Fiction) است. بنابراین واقعیت و تخیل هر دو در آن دخالت دارد. نویسنده خود می‌گوید: «من نمی‌نویسم که جزئیات با هم جور دربیاید، مهم جوهر مطلب است.» پاره‌ای حکایت‌های کتاب چه بسا که واقعیت محض نباشد، ولی چه فرق می‌کند که آیا سگ امپراتور به پای رجال می‌پیچد و می‌شاشد یا نه، مهم تصویری است که از پس خواندن این کتاب در ذهن خواننده منعکس می‌شود. و البته ادعای کاپوشچینسکی که «بیست‌ و هفت انقلاب و کودتا را دیده بود، و از چهار حکم اعدام قبایل آفریقایی جان سالم به در برده بود» شاید اغراق باشد، ولی هیچ یک از این‌ها از اهمیت کتاب و نوشته‌های ادبی دیگر این نویسنده، شاعر و روزنامه‌نگار نمی‌کاهد. 
 
نمایشنامه‌ای که در این کتاب ترجمه کرده‌اید هم در نوع خود شگفت‌انگیز است و قابل تامل. آیا باید نمایشنامه‌ی بازی امپراتور جاناتان میلر را هم از دسته نمایشنامه‌های مستند دانست، یعنی شبیه به نمایشنامه‌هایی همچون استنطاق اثر پیتر وایس که براساس مستندات نوشته شده‌اند؟
 
بازی امپراتور استناد تاریخی ندارد، تنها براساس مطلب کتاب اصلی نگاشته شده است. نکته قابل توجه در این نمایشنامه اینجاست که دو شخصیت برجسته‌ی فرهنگی و روشنفکری انگلستان یعنی مایکل هیستینگز و جاناتان میلر چنان تحت تاثیر این کتاب قرار گرفتند که به فکر تبدیل آن به یک نمایشنامه و روی صحنه بردن آن افتادند. سر جاناتان میلر مرد جامع‌الفضایل، کارگردان تئاتر و اپرا، بازیگر، نویسنده، طنزپرداز، مجسمه‌ساز و دکتر طب است و سر مایکل هستینگیز روزنامه‌نگار، سردبیر و مورخی سرشناس است. نمایشنامه امپراتور مدت‌ها در لندن روی صحنه بود و علاوه بر موفقیت تئاتری از تلویزیون بی‌بی‌سی هم پخش شد.